با سلامی چو بوی خوش آشنایی  خدمت خوانندگان عزیزم

یکی از معتمدان حکایت کرد : در یکی از سفرهای خویش

به قبیله ی بنی عذره رسیدم .به یکی از خانه های آن قبیله

فرود آمدم . در آنجا دخترکی را دیدم کمال را زینت جمال

خویش ساختهاست و از زیبایی و سخن گویی وی حیرت کردم .

تا روزی از خانه بدر شدم و در قبیله به گردش پرداختم

جوانی زیباروی را دیدم که عاشقی از سیمایش هویدا بود .

باریک تر از ماه یکشبه بود و از شاخه ای باریک ُ لاغرتر .

آتش زیر دیگی بر می افروخت و گریان آشعاری همی خواند

که از آنها این ابیات را به خاطر دارم : مرا نه از تو صبری است

ونه راهی به سوی تو استُ نه گریزم از توست نه گریزگاهی .

هزاران درد دیگرم هست که راهشان شناسم .اما بیدل کجا

توانم رفت ؟

کاش مرا دو دل همی بود که به یکی از آن دو دل همی زیستم.

اما در عشق تو یک دله ام و برنج اندرم .

از آن جوان و حالش پرسیدم :گفتندم که عاشق دخترکی است که تو میهمان خانه ی ایشانی و سالهاست از او به حجاب اندر است .

وی گفت به خانه باز گشتم و آنچه دیده بودم ُ بدان دخترک

باز بگفتم .گفت : وی پسر عم من است .گفتم ای فلان ُمیهمان را حرمتی است .

ترا به خداوند سوگند همی دهم که امروز او را به نگاهی

از خود بنوازی . وی گفت :به سود اوست که مرا نبیند . من

اما پنداشتم که او از فرط خویشتن داری چنین همی گوید. از این رو همچنان

وی را سوگند بدادم تا وی ناخواسته آثار پذیرفتن بروز داد .

و آن گاه که پذیرفت ُگفتمش : پدر و مادرم فدایت باد ُ آیا هم

اکنون وعده ات را به انجام رسانی ؟

گفت : بر خیز و رو  . من نیزپشت سرت آیم. من به شتاب نزد جوان

رفتم و گفتم :مژده ات باد که آن کس که خواهی هم اکنون

بسویت آید .در آن بین که ما به سخن مشغول بودیم ُ دخترک از خانه بیرون

شد و دامن کشان همی آمد و باد غبار گامهایش را هر سوی پراکند

چنان که وی را نیز از دیده پنهان میکرد .

به جوان گفتم : آنک اوست که همی آید .مرد نگاهی به سوی آن گرد

و غبارانداخت .فریادی کشید و بیهوش برو اندر آتش افتاد .

وتا توانستم از آتش بیرونش آورم آتش بر سینه و صورتش

رسیده بود .دخترک در حالی که این شعر همی خواند ُ

باز گشت :

آن که طاقت دیدار غبار کفش ما نیست ُ

چگونه طاقت دیدار زیبایی ماست ؟